بهم خبر دادن هوایی شدی
خاطر خواه یه مو طلایی شدی
حکم تورو دادگاه قلبم داده 
محکوم به جرم بی وفایی شدی
اسم جدایی می اومد می مردی
چی شد که عاشق جدایی شدی
گفتی که ما تو عشق هم اسیریم
چی شد که راهی رهایی شدی؟
فدای چند نفر می شی تو یک روز
بازم شنیدم که فدایی شدی
حق داشتی می ترسیدی از مریضی 
مبتلا به بی اعتنایی روشدی
خوش به حال اون که باهاش تا حالا
مثل روزای اشنایی شدی
یا شایدم از اون روزا گذشتن
وارد تو می خوای بیایی شدی
این دفعه اون اهل کجاست عزیزم
راس بگو این دفعه کجایی شدی؟
باز تو رو خواب کرد دو سه تا حرف خوب 
باز جادوی لحن لالایی شدی
بذار یواش یواش بگم عزیزم 
مرتکب عجب خطایی شدی
بدون اونم مثل خودت بی وفاست
نیا پیشم رد نهایی شدی
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:3  توسط لعیا
|
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 6:52  توسط لعیا
|